تبلیغات
سرگرمی و مطالب خواندنی .عکس های جالب و طنز - مشكل ما ایرونی ها !!!

نوشته شده توسط مانی در دوشنبه 1389/10/13 و ساعت 06:14 بعد از ظهر
ویرایش شده در - ساعت -
 نوشته های پیشین
+ بوی ماه مهر
+ هدیه
+ .
+ تبریك
+ تبریک سال 90
+ عجایب اهرام ثلاثه مصر
+ شعر های جاده نشین
+ اسفند آخرین ماه سال
+ تبریک
+ کابوس

صفحات :
 مشكل ما ایرونی ها !!! ...

به نظر شما مشكل ما ایرونی ها چیه ؟

منظورم تمامی مشكلاتمون نیست . منظور من یكی از مشكلات فرهنگی  ما ایرانی ها است و آن هم ......

امان از حرف مردم ......

در دروازه شهر را میشه بست . دهن مردم را نمیشه بست .

آره اكثر ما ایرونی ها كارها و رفتار های خودمون را طوری انجام میدهیم كه ببینیم مردم چه طرز فكری در مورد كار ما دارن یا  ببینیم مردم درباره ما  چی میگن .... 

ما باید كاری را انجام دهیم كه با عقل و منطق و عرف جامعه سازگاری داشته باشه . و صرفا اگه بخواهیم بر اساس چشم و هم چشمی كارهامون را پیش ببریم  دیگه سنگ روی سنگ بند نمیشه .

در همین رابطه موضوع طنزی  را برای شما خوانندگان عزیز آماده كرده ام  كه میتوانید متن كامل را در ادامه مطلب بخوانید . اگر هم نظری داشتین خوشحال میشم كه در قسمت نظرات برام بنویسین .

مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند

در ادامه مطلب بخوانید .

 

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان

خصوصی. مادرم گفت: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر

 انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟!...

به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه میگویند؟

با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت:

مردم چه می گویند؟!...

می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی

 نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟!...

می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم:

چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به

 همین زودی؟!...گفتم: چرا؟... گفت:مردم چه می گویند؟!...

می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم

دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟!...بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه

عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

بچه ام می خواست به مدرسه برود، رشته ی تحصیلی اش را برگزیند، ازدواج کند...

می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت:

چه شده؟...گفت: مردم چه می گویند؟!...

مُردم.

برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم

چه می گویند؟!...

از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای برسرمزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه

می گویند؟!... خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.

حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای

بیش نیست: مردم چه می گویند؟!...

مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند