تبلیغات
سرگرمی و مطالب خواندنی .عکس های جالب و طنز - داستان های قشنگ مشنگ
 داستان های قشنگ مشنگ ...

نامردی !

زنى سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند .


یکروز تصمیم گرفت میزان علاقه‌اى که دامادهایش به او دارند را ارزیابى کند .

یکی از دامادها را به خانه‌اش دعوت کرد و در حالى که در کنار استخر قدم مى‌زدند از قصد وانمود کرد که

پایش لیز خورده و خود را درون استخر انداخت .

دامادش فوراً شیرجه رفت توى آب و او را نجات داد . فردا صبح یک ماشین پژو ٢٠٦ نو

 جلوى پارکینگ خانه داماد بود و روى شیشه‌اش نوشته بود :

ادامه داستان و 4 عدد داستان دیگر را در ادامه مطلب ببینید

امکان داره در این داستان ها خانم ها باهوش تر جلوه داده شده باشند اما این داستان ها شاید افسانه ای باشن..

حال تشریف ببرید ادامه مطلب

نظر یادتون نره

متشکرم ! از طرف مادر زنت .

زن همین کار را با داماد دومش هم کرد و این بار هم داماد فوراً شیرجه رفت توى آب وجان زن را نجات داد .

داماد دوم هم فرداى آن روز یک ماشین پژو ٢٠٦ نو هدیه گرفت

که روى شیشه‌اش نوشته بود : متشکرم ! از طرف مادر زنت .

نوبت به داماد آخرى رسید .

زن باز هم همان صحنه را تکرار کرد و خود را به داخل استخر انداخت , اما داماد از جایش تکان نخورد .

او پیش خود فکر کرد وقتش رسیده که این پیرزن از دنیا برود پس چرا من خودم را به خطر بیاندازم .

همین طور ایستاد تا مادر زنش درآب غرق شد و مرد . فردا صبح یک ماشین بى‌ام‌ و کورسى آخرین مدل

جلوى پارکینگ خانه داماد سوم بود که روى شیشه‌اش نوشته بود : متشکرم !

 از طرف پدر زنت .

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

  طرز اطلاع خبر ناگوار به دیگران؟!

داستان زیر را آرت بو خوالد طنز نویس پر آوازه آمریکایی در تایید

 اینکه نباید اخبار ناگوار را به یکباره به شنونده گفت تعریف می کند:

مرد ثروتمندی مباشر خود را برای سرکشی اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسید:

-جرج از خانه چه خبر؟

-خبر خوشی ندارم قربان سگ شما مرد.

-سگ بیچاره پس او مرد. چه چیز باعث مرگ او شد؟

-پرخوری قربان!

-پرخوری؟ مگه چه غذایی به او دادید که تا این اندازه دوست داشت؟

-گوشت اسب قربان و همین باعث مرگش شد.

-این همه گوشت اسب از کجا آوردید؟

-همه اسب های پدرتان مردند قربان!

-چه گفتی؟ همه آنها مردند؟

- بله قربان. همه آنها از کار زیادی مردند.

-برای چه این قدر کار کردند؟

-برای اینکه آب بیاورند قربان!

-گفتی آب آب برای چه؟

-برای اینکه آتش را خاموش کنند قربان!

-کدام آتش را؟

-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاکستر شد.

-پس خانه پدرم سوخت! علت آتش سوزی چه بود؟

-فکر می کنم که شعله شمع باعث این کار شد. قربان!

-گفتی شمع؟ کدام شمع؟

-شمع هایی که برای تشیع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!

-مادرم هم مرد؟

-بله قربان. زن بیچاره پس از وقوع آن حادثه سرش را زمین گذاشت و دیگر بلند نشد قربان.!

-کدام حادثه؟

-حادثه مرگ پدرتان قربان!

-پدرم هم مرد؟

-بله قربان. مرد بیچاره همین که آن خبر را شنید زندگی را بدرود گفت.

-کدام خبر را؟

-خبر های بدی قربان. بانک شما ورشکست شد. اعتبار شما از بین رفت و حالا بیش از یک سنت تو این

دنیا ارزش ندارید. من جسارت کردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان!!!

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

خانم ها همیشه باهوشند ..

 

یک روز زن و مردی ماشینشون با هم تصادف می کنه، به طوری که هر دو به شدت آسیب می بینند ،

 ولی هر دو نفرشون به طرز معجزه آسایی جون سالم به در می برند.

بعد از اینکه هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون اومدند ،

 خانم رو به آقا می کنه و می گه: آه!چه جالب! شما مرد هستید!

ببینید چه به روز ماشین هامون اومده! همه چیز داغون شده، ولی ما سالم هستیم!

این باید یک نشانه از طرف خدا باشه که این طوری با هم ملاقات کنیم و

زندگی مشترکی رو با صلح و صفا آغاز کنیم! مرد هم با هیجان پاسخ میده:

 بله ، کاملا با شما موافقم ، این باید نشانه ای از طرف خدا باشه!

 بعد اون زن ادامه میده و میگه: وای خدای من! اینجا رو ببین! یک معجزه ی دیگه!

ماشین من کاملا داغون شده ولی این شیشه مشروب سالم مونده!

مطمئنا خدا خواسته که این شیشه مشروب سالم بمونه تا ما این تصادف خوش یمن را جشن بگیریم!

زن مشروب رو به مرد داد و مرد سرش را به علامت تصدیق تکان داد،

در بطری رو باز کرد و نصف شیشه رو با ولع سرکشید! بعد بطری رو برگردوند به زن که او هم بنوشه...

اما زن در بطری رو بست و شیشه رو با خونسردی برگردوند به مرد!

مرد با تعجب گفت: شما نمی نوشید؟

زن جواب داد: نه فکر می کنم باید منتظر پلیس بمونم!!!

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

هوش سرشار !؟؟

 

یک اصفهانی  توی اتوبان با سرعت ۱۸۰ کیلومتر در ساعت می رفته که پلیس با دوربینش شکارش می کند

و ماشینش را متوقف می کند. پلیس می‌آید کنار ماشین و می‌گوید:

"گواهینامه و کارت ماشین!" اصفهانی با لهجه غلیظی می‌گوید:" من گواهینامه ندارم. این ماشینم مالی من

نیست. کارتا ایناشم پیشی من نیست.


من صاحَب ماشینا کشتم آ جنازشا انداختم تو صندق عقب. چاقوش هم صندلی عقب گذاشتم!

حالاوَم داشتم میرفتم از مرز فرار کونم، شوما منا گرفتین."

مامور پلیس که حسابی گیج شده بوده بیسیم می‌زند به فرمانده‌اش و عین قضیه را تعریف می‌کند و درخواست

کمک فوری می‌کند.

فرمانده اش هم میگوید که او کاری نکند تا خودش را برساند! فرمانده در اسرع وقت خودش را به محل

می‌رساند و به راننده اصفهانی می‌گوید:

آقا گواهینامه؟ اصفهانی گواهینامه اش را از توی جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده. فرمانده می‌گوید:

کارت ماشین؟ اصفهانی کارت ماشین را که به نام خودش بوده از جیبش در می‌آورد و می‌دهد به فرمانده.

فرمانده که روی صندلی عقب چاقویی نیافته، عصبانی دستور می‌دهد راننده در صندوق عقب را باز کند.

اصفهانی در را باز میکند و فرمانده می‌بیند که صندوق هم خالی است.

فرمانده که حسابی گیج شده بوده، به راننده اصفهانی می‌گوید:" پس این مأمور ما چی میگه؟!"

اصفهانی می‌گوید:

"چی میدونم والا جناب سرهنگ!

 

حتماً الانم می‌خواد بگد من داشتم ۱۸۰ تا سرعت می‌رفتم؟"

 

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

   آخر خساست؟!!

مسئولین یک موسسه خیریه متوجه شدند که وکیلی پولدار در یکی از شهرهای ایران که خودتون بهتر می دونید کجا رو میگم زندگی می کند و تاکنون حتی یک ریال هم به خیریه کمک نکرده است. پس یکی از افرادشان را نزد او فرستادند.
مسئول خیریه : آقای وکیل ، ما در مورد شما تحقیق کردیم و متوجه شدیم که الحمدالله از درآمد بسیار خوبی برخوردار هستید ولی تاکنون هیچ کمکی به خیریه نکرده اید. نمی خواهیددر این امر خیر شرکت کنید.
وکیل میگه : آیا شما در تحقیقاتی که در مورد من کردند ، متوجه شدند که مادرم بعد از یک بیماری طولانی سه ساله ، هفته ی پیش درگذشت و در طول آن سه سال ، حقوق بازنشستگی اش کفاف مخارج سنگین درمانش را نمی داد ؟
مسئول خیریه با کمی شرمندگی: نه نمی دانستم خیلی تسلیت می گویم.
وکیل : آیا در تحقیقاتی که در مورد من کردید ، فهمیدید که برادرم در تصادف هر دو پایش را از
دست داد و دیگر نمی تواند کار کند و زن و بچه دارد و سال هاست خانه نشین است نمی تواند از پس مخارج زندگیش براید؟
مسئول خیریه با شرمندگی بیشتر : نه نمی دانستیم ، چه گرفتاری بزرگی...
وکیل : آیا در تحقیقاتشان متوجه شدند که خواهرم
سال هاست که در یک بیمارستان روانی است و چون بیمه نیست در تنگنای شدیدی برای تامین هزینه های درمانیش قرار دارد؟
مسئول خیریه که کاملا شرمنده شده بود گفت : ببخشید ، نمی دانستیم این همه گرفتاری دارید.
وکیل : خوب حالا وقتی که من به اینها یک ریال کمک نکرده ام ، شما چطور انتظار دارید به خیریه شما کمک کنم؟

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

  

بلیط فراموش نشه؟!

سه مهندس و سه حسابدار برای شرکت در یک کنفرانس با قطار به سفر می روند.

در ایستگاه، حسابدارها می بینند که آن سه مهندس، فقط یک بلیت می خرند.

یکی از حسابدارها می پرسد: «چگونه شما سه نفر می خواهید با یک بلیت مسافرت کنید؟»

یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» همگی سوار قطار می شوند.

حسابدارها در صندلی خودشان می نشینند،

اما هر سه مهندس در یکی از دستشویی ها می چپند و درب را پشت سرشان می بندند.

 اندکی پس از حرکت قطار، رئیس قطار در حال جمع آوری بلیت ها پیدایش می شود.

او درب دستشویی را می زند و می گوید: «بلیت، لطفا.» درب فقط اندکی باز می شود

 و یک دست که بلیت را نگاه داشته از شکاف در خارج می شود.

رئیس قطار بلیت را می گیرد و می رود. حسابدارها این اتفاق را می بینند و قبول می کنند

که ایده خیلی زیرکانه ای است. به همین خاطر بعد از کنفرانس، حسابدارها تصمیم می گیرند

 که در مسیر برگشت از کار مهندس ها تقلید کنند و پول خود را صرفه جویی نمایند.

 آن ها وقتی به ایستگاه می رسند، فقط یک بلیت برای مسیر بازگشت می خرند.

اما در کمال تعجب می بینند که مهندس ها اصلا بلیتی نمی خرند.

یکی از حسابدارهای بهت زده می گوید: «چگونه می خواهید بدون بلیت مسافرت کنید؟»

یکی از مهندس ها پاسخ می دهد: «ببین و تماشا کن!» وقتی سوار قطار می شوند،

سه حسابدار در یکی از دستشویی ها و سه مهندس در یکی دیگر از دستشویی های همان نزدیکی می چپند.

قطار حرکت می کند. اندکی بعد یکی از مهندس ها از دستشویی خارج می شود و به سمت دستشویی ای که

حسابدارها در آن پنهان شده بودند می رود. درب را می زند و می گوید: «بلیت لطفا.»

 

نتیجه ی اخلاقی: یاد بگیرین اخلاق کیلو چنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده ؟!

××××××××××××××××××××××××××××××××××××

سگ باهوش؟!

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که از مغازه دورش کند.

 اما ناگهان کاغذی را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود

"لطفا دوازده سوسیس و یك ران گوشت بدین". یك اسكناس 10 دلاری هم همراه کاغذ بود!

قصاب با كمال و حیرت تعجب، سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.

سگ هم کیسه را گرفت و رفت. او بسیار کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه هم بود. این بود كه

بلافاصله مغازه را تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد

 و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید

نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.

اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شماره آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.

صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد، دوباره شماره آنرا چک کرد. اتوبوس درست بود سوار شد.

قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.

اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می کرد.

 پس از چند خیابان سگ روی پنجه باند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.

قصاب هم به دنبال او رفت.

سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید. گوشت را روی پله گذاشت و کمی عقب رفت و خودش را به

در کوبید. اینکار را باز هم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.

 سگ به طرف محوطه باغ رفت و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار

به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.

مردی در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد.

 قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار می کنی دیوانه؟

 این سگ یه نابغه است. این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.

مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت: تو به این میگی باهوش ؟ این دومین بار تو این هفته است که کلید را

فراموش میکند.

نتیجه ی اخلاقی:وااااا  به حق چیزای نشنیده وندیده!!


نوشته شده توسط مانی در جمعه 1389/03/7 و ساعت 03:03 بعد از ظهر
ویرایش شده در - ساعت -
 نوشته های پیشین
+ بوی ماه مهر
+ هدیه
+ .
+ تبریك
+ تبریک سال 90
+ عجایب اهرام ثلاثه مصر
+ شعر های جاده نشین
+ اسفند آخرین ماه سال
+ تبریک
+ کابوس

صفحات :